مطالب جدید و خواندنی تاریخ جغرافیا و اجتماعی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به این وبلاگ خوش آمدید . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ یاری رسانید .

مدیر وبلاگ : رخشان نیا
مطالب اخیر
نویسندگان
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه … چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند …شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من …
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم




نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 3 مهر 1393

ای وطن نامت شکوه آمیز و والا
جنگجویانت شهنشاهان و مردان بزرگ

کوروشت بر قلبها همواره رهبر بوده و است
حضرت کوروش به ضعم ما پیامبر بود و هست

اولین منشور مکتوب بشر فرمان او
ایزدان امشاسپندان جمله پشتیبان او

آرشت از ده هزار آشیل بس توفنده تر
داریوشت از سکندر صد هزاران بار سر

رخش و شبدیزت بلرزاننت پشت عالمی
کاوه و گیو فریدون هر یکی خود رستمی

باد تا همواره دنیا محو شیران خواهدت
خانه اش ویران هر آن کس خانه ویران خواهدت

دست اهریمن ز دریا و خلیجت دور باد
چشم نامحرم به سر تا پای خاکت کور باد

 
 شعر :  بینش پژوه





نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 22 اسفند 1392

اول اردیبهشت، سالمرگ سهراب گرامی!

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمده لب رود

آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد

من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
آب را گل نکنیم




نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری!؟
نه به ابر،
نه به آب دریا،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
مه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم.
من ، مناجات درختان را ،هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،
گردش رنگ . طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم،
می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم!
من به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را ،تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من ،تنها تو بمان!




ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 8 فروردین 1392

من هستم... زنده ام. نفس می کشم...

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم... تنها گریه کنم...

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم...

هنوز بوی اقاقیا... بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

 


 

از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..

دلم برای حیاطی که نیست... مادربزرگی که نیست..

برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود...
 


 

 

می روم محله قدیمی... دست میکشم به روی دیوار.

.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ......

که دیگر نیست...

سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..

. شاید برایم گوجه سبز... زالزالک خریده باشد...انار دانه کرده باشد... شاید

شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم

 



.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.

.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..

چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..

. نه پنجره ای نیست...

مادر بزرگی نیست...



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1391

با درود بر ایران بزرگ و ایرانیان گیتی،این بار عاطفه را با سوز دل همره کرده و پیکان عشق را با قلب میهن پرست خویش پیوندی دوباره دهیم. با زبان شیرین پارسی از تلخی جدایی شهرهای ایران زمین سرودن، درد جانسوزی است. شما را با رنج میهن پرستانه خویش همدرد می خواهم. سرزمین های بسیاری که خون فرهنگ ایرانی در رگ هایشان جاری است امروز از ما جدا افتاده اند. از سمرقند و بخارا گرفته تا مرو و بلخ و هرات و گنجه . این قصه دردناک سر درازی دارد. امروز به هرات و افغانستان پرداخته ام.

ایرانیان باید بدانند سرزمین آریانا، که تفکر شوم انگلیس و وابستگانش، نام افغانستان را برآن نهاد، از دوره کوروش بزرگ همواره بخشی از خاک پاک ایران زمین بوده است. بعد ها افغانستان بخشی از خراسان بزرگ ایران بود. تا چندی پیش بخشی از آن هنوز در مرز های ایران می زیست. هرات یکی از ایرانی ترین شهر های سرزمین پارس و بخشی اصلی از ایران بود. هرات، این یاقوت مشرق تاب، مهد هنر و فرهنگ و اندیشه ایرانی، شهر شاهزاده نشین ایران بود. اما کمتر از ۱۶۰ سال پیش در سال ۱۸۵۶، استعمار ننگ آلوده ی بریتانیا، دست به کار جدایی سرزمین هرات از ایران شد و با اعزام نیرو به خلیج همیشه فارس، دولت ایران را تحت فشار قرار داد تا از جگر گوشه خویش دست بکشد و ناصر، پادشاه بی غیرت از دودمان نالایق قاجار، چنین کرد.

آریانای ما در دوره معاصر، سال ها مورد تجاوز شوروی بود. سپس دچار جنگ داخلی و فتنه طالبان شد. آنگاه مورد تجاوز غرب و آمریکا قرار گرفت. اینک به بزرگ ترین تولیدکننده مواد مخدر در جهان تبدیل شده است و از آسیب های اجتماعی این پدیده شوم رنج می برد. آنچه بر سر این ملت رفته است دردناک تر از آن است که بتوان برشمرد.

اینک این ابیات را برای خاک پاک ایران شرقی سروده شده است.

 

به خود دیدی جنایت های جنگی…....…چه آمد بر سرت معصوم بنگی؟

تو در ویرانه ات خونین ترینی ……........هرات ای پاره تن دست فرنگی

یتیم از خانه بردندت به تبعید………..……نشد هرگز در آزارت درنگی 

خراسان بزرگم تکه تکه است…....…..درون سینه می گرید فشنگی

ازان یاقوت دری گوی میهن…….....….جدا شد نیمه ی خونابه رنگی

نمانده است از هزاران کاخ فرهنگ…...درآن کوخ آشنا جز پاره سنگی

ازان بی غیرتی ها تا قیامت………......گریبانگیر قاجار است ننگی

وطن دلتنگ فرزندان خویش است…....دل از نامرز ها آمد به تنگی

                                                                                  مهدی آل ابراهیم






نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1391


گشاده دست باش،جاری باش،کمک کن(مثل رود)

با شفقت و مهربان باش(مثل خورشید)

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان(مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و کبر نداشته باش(مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش(مثل دریا)

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش
(مثل آینه)





نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 دی 1391
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،؛
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،؛
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،؛
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.؛

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،؛
عطر صد خاطره پیچید:؛

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.؛

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.؛
من همه، محو تماشای نگاهت.؛

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:؛
از این عشق حذر كن!؛
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،؛
آب، آیینة عشق گذران است،؛
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،؛
باش فردا، كه دلت با دگران است!؛
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!؛

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!؛
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!؛

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،؛
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،؛

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!؛

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،؛
ماه بر عق تو خندید!؛

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.؛
نگسستم، نرمیدم.؛

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،؛
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،؛
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!؛


ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 دی 1391

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و
فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم




پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 27 آبان 1391
پدری با پسری گفت به قهر
‏که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

‏دل فرزند از این حرف شکست

‏بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر


عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

‏چند روزی بگذشت و پس از آن

‏امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمده از راه دراز

‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

‏نظر افکند به سراپای پدر

‏گفت گفتی که تو آدم نشوی

‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر

‏پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد ازسر
‏‏من نگفتم که تو حاکم نشوی!!
گفتم آدم !!! نشوی جان پدر





نوع مطلب : ادبیات و شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 22 آبان 1391


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic